تبليغاتX
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟

پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390

يكي از راههايي كه انسان مي تواند خودش را با آن بيازمايد و بفهمد كه آيا

 

در ترس و اميد موحد است يا گرفتار شرك، اين است كه ببيند آيا در خواندن

 

ادعيه‌ميل دارد تنها آن قسمت از دعا را كه سخن از آمرزش و مغفرت و‌امثال

 

 آن است، بخواند يا اين كه علاقه دارد قسمت هاي ديگر را كه به سياست

 

 و‌حكومت‌اسلام بر‌مي‌گردد نيز از روي جدّ بخواند؟ مثلا‌ً آيا مايل است "أللّهم إنّا

 

نرغب إليك فى دولة كريمةٍ تعزّ بها الإسلام وأهله وتذل بها النفاق وأهله"1 ـ‌كه

 

در آن حتي منفعت شخصي نيز مطرح نيست و فقط عزت اسلام و مسلمين و

 

 ذلت نفاق و منافقين مورد تقاضاست‌ـ را بخواند يا نه؟

1 ـ مفاتيح الجنان، اعمال ماه مبارك رمضان، دعاي افتتاح.
مأخذ: (حماسه و عرفان، ص 66)

نوشته شده توسط شیدا در 22:48 |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم آبان 1390

دلــی دارم در آتــش خـــانه کــــرده           میـــان شعـــله هـــا کـاشانه کـرده

دلـــی دارم که از شــــوق وصـــالـت     وجـــودم را ز غـــم ویـــــرانه کــرده

نوشته شده توسط شیدا در 0:30 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم آذر 1388

نوشته شده توسط شیدا در 21:17 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هشتم اسفند 1387

نیلوفر آبی که از دامنة آبگرفتگی کوه به پایین می نگریست؛ تنها چشم انداز دشت، رمه ای بود که هر روز با چوپان نی به لبش سر می‌رسید؛ چشمان نیلوفر چون ستونی از دود آه را فواره می داد. هنوز نگاه دل من به وصال نگاهت نرسیده است که چون نیلوفر آبی آن دامنه غم می نوشد!

باورم کن تا به دلتنگی ام پایان دهم و این آغاز هجرانی خواهد بود که باد زمان آن را وزیدن گرفته است؛ بیا که انتهایی ترین واحة وصال در التهاب آغاز است؛ آغازی که خود برترین نشان پایان خواهد بود. من در« حریم لطف» به لطافت نگاهت دلم گرفته است.

کاش بودی، بودی تا از مأذنة حضور تو به نماز می ایستادم و از آنجا به دردمندترین پرسش های دل خویش که نیست جز« تاکَی» تاب می خوردم که شاید بالی گشوده شود.

مرا در فرصت خویش بار ده، هر چند درماندگی پاهای من آبستن پایان است!

تو خوش ترین آغاز باغستانی هستی که نارونهایش نور می نوشند و سپیدارهایش آرامش حواله می دهند.

پس؛ از پرسش دیگری آغاز می کنم، که روایت بال های شکسته را در« غدیر» فرقت نشانه رفته است.

راستی نگاهت جا ماند! چرا رفتی!؟ آن روز می گویم که دلم را نگران خویش ساختی و هیچ فرصت جز فرسایش نبود تا...

کجا آرمیده ای تا بال های باورم فرش وجودت شود و به کجا ره خواهی سپرد تا پلک های چشمانم مرکب راهوار مقصدت گردد؟!

کاش می شد تو را بویید! و از فرصت بالا بلند تقدیریت، تشکر کرد!

می دانم که فردایت بی گناهان من نخواهد بود! هر چند تو آنرا توبه خواهی داد باز، این منم که گناه را برای خود به ثبت خواهم رسانید و این برآمده از« آغاز دلتنگی» است.

 

 برگرفته از سایت نور و نار

نوشته شده توسط شیدا در 3:7 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم آبان 1387

 هَلْ مِنْ مُعينٍ‏ فَاُطيلَ مَعَهُ الْعَويلَ وَالْبُكآءَ هَلْ مِنْ جَزُوعٍ فَاُساعِدَ

 آیا کسی هست که مرا یاری کند (وبا من همناله شود)تا بسی ناله فراق و فریاد و فغان طولانی از دل برکشم کسی هست که جزع و زاری کند

جَزَعَهُ اِذا خَلا هَلْ قَذِيَتْ عَيْنٌ فَساعَدَتْها عَيْنى عَلَى الْقَذى

 آیا چشمی میگرید تا چشم من هم با او مساعدت کند و زار زار بگرید

هَلْ اِلَيْكَ يَا بْنَ اَحْمَدَ سَبيلٌ فَتُلْقى هَلْ يَتَّصِلُ يَوْمُنا مِنْكَ بِعِدَةٍ فَنَحْظى

ای پسر پیغمبر آیا بسوی تو راه ملاقاتی هست آیا امروز( که به فراق تو نشسته ایم )بفردایی میرسد که بدیدار 

 مَتى نَرِدُ مَنا هِلَكَ‏ الرَّوِيَّةَ فَنَرْوى مَتى نَنْتَقِعُ مِنْ عَذْبِ مآئِكَ فَقَدْ طالَ الصَّدى

 جمالت محظوظ شویم آیا کی شود که بر جویبارهای رحمت درآییم و سیراب شویم که از چشمه زلال(ظهور)توما بهره مند شویم که عطش ما طولانی گشت

مَتى‏ نُغاديكَ وَنُراوِحُكَ فَنُقِرَّ عَيْناً مَتى تَرانا وَنَريكَ اَتَرانا نَحُفُّ بِكَ

کی شود که ما با تو صبح و شام کنیم تا چشم ما بجمالت روشن شود کی شود که تو ما را و ما تو را ببینیم هنگامی که پرچم نصرت و پیروزی در عالم برافراشته ای

نوشته شده توسط شیدا در 0:17 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم آبان 1387

مي دانم

مي دانم رنج ها را چگونه بايد نوشيد

و اين درسي است كه تو آموزگارم بوده اي

يك جرعه مدام از ماتم تو  ،

گلوي عالمي را گرفته است

اين رنج  رنج تمامي نسل هاست

 

من فرياد خسته دردم را

-        كه درد حقارت نيست – از درس تو ،

-        به زمزمه شوق كشانده ام

 

اگر خنده ام درد آلود است

ملامتي نيست كه اشكم سرشار از شادي است

در وسعت سبز تو

حقارت رنج ها را ديده ام

 

اي آموزگار ظرافت

تو اين گونه رنج ها را تحقير مي كني

(ع.ص)

نوشته شده توسط شیدا در 0:29 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387

اگر تا امروز چشم ِ انتظار ، به راه نشاندم ،

خوب مي دانستم ، كه هيچ كس دنياي گسترده ي مرا نمي فهمد

و آرزوي دل شوريده ام را نمي سنجد

دل بزرگتر از زندگي را چه كسي مي فهمد؟

چه دانشي او را تجربه مي كند؟

چه انديشه اي او را مي سنجد؟

دل درياييم مهمان آسمان بزرگواري توست.

اين شوريده را تو ميشناسي.

من  از جام تو نوشيدم.

و ديدم در تو آسمان آسمان ، ابر ماتم مي بارد و تو آرامي...

(ع.ص)

نوشته شده توسط شیدا در 22:47 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387

زنرگس چشمت چه ها که کشیدم

نوشته شده توسط شیدا در 21:54 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

نوشته شده توسط شیدا در 0:57 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم اردیبهشت 1387

نوشته شده توسط شیدا در 22:18 |  لینک ثابت   •